تبليغاتX
بنام آفريننده دلها
سعود به كوه كركس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 11:21 توسط محسن بيلري |

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی    من به اندازه زیبایی تو غمگینم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:14 توسط محسن بيلري |


باید تورو پیدا کنم ، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی ، بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم
. . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 13:27 توسط محسن بيلري |

گفتم به گل زرد چرا رنگ منی ، افسرده و دلتنگ
چرا مثل منی ، من عاشق اویم که رنگم شده زرد تو عاشق کیستی که هم رنگ منی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:43 توسط محسن بيلري |


اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط محسن بيلري |

دلتنگي هايم را باد به تمسخر ميگيرد و پاييز با رنگ زرد بر آن طعنه ميزندچه کنم که دلم از غربت خيس جاده ها ميگيردو ترانه هاي زخمي سينه ام را مي شکافد، چه کنم که در خلوت لحظه هاييم ، هر شب دلم يکريز ميگيردو ميشکند و ابر بهاري يک لحظه آرام و قرار ندارد، چه کنم که درياي دلم طوفاني است .!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:0 توسط محسن بيلري |

  اون روزی که تک و تنها نشسته بودم روی صندلی اون پارکه یادته ساده اومدی و آروم کنارم نشستی ٬ خیلی آروم بودی با همون آرامش بهم گفتی :
 چی شده دلت گرفته؟
 گفتم چیز مهمی نیست٬
همینجوری گرفته
گفتی مهم اینه که کسی اونو نشکسته باشه
مهم اینه که به خاطر عشق نگرفته باشه ٬ و الا.....
 زیر چشمی یه نگاه بهت انداختم ...
گفتی دوست داری عاشق شی؟
گفتم عاشق شدن که الکی نیست ٬
شنیدی میگن شعر گفتن یه الهامه ٬ یه اتفاقه ؟
عاشق شدنم یه اتفاقه , باید اون اتفاقه بیاد سراغت
گفتی میخوای من بشم اون اتفاق زندگیت
گفتم اما من از عشق خیلی میترسم
گفتی ترسی نداره که ,
کافیه دستاتو بسپاری به دستای من ٬
اون موقع دیگه نه ترسی هست ٬ نه دلهره ای
گفتم اما اگه دستات وسط راه دستامو رها کرد چی ؟
گفتی دستی که با جفتش قفل شه که دیگه هیچوقت باز نمی شه...
گفتم تکیه گاه بودن سخته ها ٬ اگه شونه هات تحملشو نداشتن چی ؟
گفتی با تو بودن محکمشون میکنه...
گفتم اگه نتونستم خوشبختت کنم ؟؟
گفتی تو کتابا نوشته که خوشبختی باید تو دل آدما باشه...
گفتم اینجوری نگو ٬ تو که نمیدونی ٬ دل من خیلی سادست
گفتی همین سادگیش قشنگه
گفتی عشق قشنگه ٬ باهم بودن قشنگه
گفتی عاشق شدن مثل نفس کشیدن میمونه ٬ تازه اینجا یه هم نفسم داری
گفتم اما اگه وسط راه پشتمو خالی کنی و بری ٬ دیگه هیچوقت نفسم بالا نمی یادا
گفتی قول میدم هیچوقت تنهات نذارم
گفتم قول قول
گفتی فقط...
گفتم فقط چی ؟
گفتی فقط وقتی که بدجور دلم بشکنه ٬ یه جور که دیگه هیچوقت نتونم تکه های شکستشو جمع کنم ٬ اون موقع دیگه باید برم...
گفتم ولی دل من که این کاره نیست...
نگام کردی ٬... نگات کردم                                      سکوت کردی ٬ ... سکوت کردم                   
                                     لبخند زدی٬ ... لبخند زدم
گفتی و گفتی و دیگه من هیچی نگفتم شدیم دو تا عاشق دو تا دلداده دستای همو گرفتیم از تو سیاهی زندگی  پریدیم تو خط چینای سفیدش لی لی کردن رو خط چینا رو دوست داشتیم با هم بودن آروممون میکرد .
با تو بودن ٬ نبض بودنم بود آسمون شده بود زمینو ٬ تو شده بودی آسمون بالای سرم...
دنیا شده بود سیاه ٬ تو شده بودی ماهپاره ی شبای زنده بودنم
شده بودی دلیل همه ی حسای خوبم     شده بودی بهونه ی بهونه های زندگیم
شده بودی........... .............
آخخخخخخخخخخخخخخخ
چقدر سرم درد میکنه میدونی ٬
یه چند وقتیه اخلاقم عوض شده یه چند وقتیه که همه بهم میگن ٬ زیادی گوشه گیر شدم ٬ زیادی میرم روی اون صندلی ٬ توی اون پارکمون می شینم ٬ زیادی زل میزنم به اون دوردورا ٬ زیادی ساکتم
زیادی بغض می کنم ٬
زیادی گریه میکنم ٬
....آخه نمی دونن که اونا ٬
من مدتیه که " زیادی زنده ام...."....
............... یادته ٬ همیشه بهم میگفتی دوست داشتن مثل یه تیکه زغال میمونه ٬
میگفتی باید بذاری آروم آروم جرقه بزنه ٬ آروم آروم گرمت کنه....
همیشه بهم می گفتی اگه آدم یکی عین خودش پیدا کنه دیگه هیچ جوره نمیتونه ازش دل بکنه ٬ میگفتی گم کردن اون ٬ مثل گم کردن خودش میمونه ٬ که شاید دیگه هیچوقت ٬ هیچکس نتونه پیداش کنه....
همیشه بهم میگفتی پریدن که کار هر کسی نیست ...
می گفتی پرنده بودن آسونه ٬ اما پرواز کردن سخته ٬
همیشه میگفتی دلت میخواد با همدیگه پریدن یاد بگیریم ٬ بال تو بال من ٬ شونه به شونه ی هم .............. یادته اما هیچوقت بهم نگفتی ٬ میخوای تنها تنها بپری وبری
هیچوقت نگفتی هنوز وقت پریدن من نرسیده .........
یه چی بگم ؟؟؟
از اون روزی که رفتی ٬ همش دارم به این فکر میکنم ٬ چی کار کردم که یهویی دلت شکست؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:26 توسط محسن بيلري |

می دونی ؟


يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط محسن بيلري |

باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :

می ستاییم این زمین را، می ستاییم آن آسمان را،
می ستاییم روان های جانوران سودمند را،
می ستاییم روان های مردان پیرو راستی را،
می ستاییم روان های زنان پیرو راستی را،
در هر سرزمینی که زاده شده باشند،
مردان و زنانی که برای پیروزی آیین راستی کوشیده اند،
می کوشند و خواهند کوشید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:15 توسط محسن بيلري |


آيا دوست داريد چنين شريکی در زندگی خود داشته باشيد؟؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:35 توسط محسن بيلري |